مشهورترین عکس دنیای فیزیک/انیشتین،ماری کوری و...+عکس
مشهورترین - مشهورترین عکس دنیای فیزیک لقب - مشهورترین این کنفرانس ها - مشهورترین عکس مجموعه دنیای پست - جمعی این گروه مشهورترین - مشهورترین - مشهورترین - گروه مشهورترین عکس دنیای - مشهورترین این کنفرانس - عکس - عکس دسته جمعی این - عکس دنیای فیزیک لقب گرفته - عکس از راست به - آن روزگار بود و عکس - این گروه مشهورترین عکس - حاضران در عکس - مشهورتر 1740 ن عکس - بود و عکس دسته - مشهورترین عکس دنیای فیزیک - دنیای - دنیای فیزیک لقب گرفته است - دنیای پست فیزیک انیشتین ماری - گروه مشهورترین عکس دنیای - مشهورترین عکس مجموعه دنیای - مشهورترین عکس دنیای فیزیک لقب - فیزیک/انیشتین،ماری - کوری - کوری نوبل فیزیک 1903 - کوری و - ماری کوری - فیزیک انیشتین ماری سایت کوری - ماری کوری نوبل - و...+عکس
موسسه بینالمللی فیزیک و شیمی سالوی (Solvay) در سال 1912 در بروکسل بلژیک و پس از برگزاری نخستین کنفرانس بینالمللی سالوی در 1911 تاسیس شد. این موسسه در نیمه اول قرن بیستم بسیار مشهور بود و کنفرانسهای بینالمللی آن که هر چند سال یکبار برگزار میشد، شاهد دستاوردهای بسیار بزرگی بود.
مشهورترین این کنفرانسها، پنجمین کنفرانس سالوی بود که در اکتبر 1927 / مهر 1306 با موضوع الکترونها و پروتونها برگزار شد. از 29 نفر فیزیکدان حاضر در کنفرانس، 17 نفر برنده جایزه نوبل شده بودند (یا در سالهای بعد از کنفرانس برنده این جایزه شدند). موضوع این کنفرانس، بحث و بررسی در مورد نظریه کوانتومی بود که بهتازگی ارایه شده بود و اصل عدمقطعیت هایزنبرگ به موضوع بحث داغ بین آلبرت اینشتین و نیلز بوهر تبدیل شده بود. اینشتین میگفت «خدا تاس نمیاندازد» و نیلز بوهر جواب میداد: «بس کن! به خدا نگو که چهکار کند».

حاضران در عکس، از راست به چپ
ردیف سوم (ایستاده): لئون بریلوئین - رالف فاولر - ورنر هایزنبرگ (نوبل فیزیک 1932) - ولفگانگ پائولی (نوبل فیزیک 1945) - ژولز امیل ورشافلت - اروین شرودینگر (نوبل فیزیک 1933)- تئوفیل دیداندر-ادوارد هرزن - پل اهرنفست- امیل هنریوت- آگوست پیکارد
ردیف دوم: نیلز بوهر (نوبل فیزیک 1922) - مکس بورن (نوبل فیزیک 1954) - لوییس دیبروگلی (نوبل فیزیک 1929) - آرتور کامپتون (نوبل فیزیک 1927) - پل دیراک (نوبل فیزیک 1933) - هنریک کرامرز - ویلیام براگ (نوبل فیزیک 1915) - مارتین نادسن - پیتر دبیه (نوبل شیمی 1936)
ردیف اول: اوون ریچاردسون (نوبل فیزیک 1928) - چارلز ویلسون (نوبل فیزیک 1927) - چارلز گویه - پل لانگهوین - آلبرت اینشتین (نوبل فیزیک 1921) - هنریک لورنتز (نوبل فیزیک 1902) - ماری کوری (نوبل فیزیک 1903 و نوبل شیمی 1911) - مکس پلانک (نوبل فیزیک 1918) - اروینگ لنگمویر (نوبل شیمی 1932)
منبع: خبر
دنیای دلخواه جلال الدین مولوی
دنیای - دنیای دلخواه جلال الدین مولویسؤال - دنیای ایرانی – اسلامی بود - دنیای مولانا - دنیای - صغیر که منتهاالیه غربی دنیای - آسمان اتصال دهد دنیای - مولانا دنیای - دنیای دلخواه جلال - منتهاالیه غربی دنیای ایرانی – - دلخواه - دلخواه جلال الدین مولویسؤال عمده - دلخواه جلال الدین مولوی نرم - دلخواه جلال الد 1740 - دنیای دلخواه - اسلامی ندوشن دنیای دلخواه - ا 1740 دلخواه - ا 1740 دلخواه - دنیای دلخواه جلال الدین - دنیای دلخواه جلال الدین - جلال - جلال الدین مولویسؤال عمده ای - جلال الدین مولوی که - جلال الدین مولوی نرم افزار - دنیای دلخواه جلال - جلال - ندوشن دنیای دلخواه جلال - 1740 دلخواه جلال - دنیای دلخواه جلال الدین مولویسؤال - جلال الدین مولوی - الدین - الدین مولویسؤال عمده ای که - الدین مولوی که در - الدین مولوی نرم افزار راسخون - دنیای دلخواه جلال الدین - جلال الدین - دنیای دلخواه جلال الدین - سوخت جلال سایت برترین الدین - دلخواه جلال الدین مولویسؤال عمده - جلال الدین مولوی - مولوی - مولوی سؤال عمده ای که در - مولوی مطرح است آن است - مولوی که در شرق - دنیای دلخواه جلال الدین مولوی - که در مورد مثنوی مولوی - جلال الدین مولوی - آرمانی نمودن شهر مولوی - جلال الدین مولوی سؤال عمده ای - مورد مثنوی مولوی مطرح است
دنیای دلخواه جلال الدین مولوی
سؤال عمده ای که در مورد مثنوی مولوی مطرح است آن است که او در این کتاب بیست و شش هزار بیتی چه می خواهد بگوید؛ چه راهی در پیش پای بشر می گذارد؟ مثنوی بی تردیدی برجسته ترین اثر عرفانی زبان فارسی است و یکی از بزرگ ترین جلوه هایی هست که اندیشه ی آدمی به بروز آورده است. خود مولانا معتقد بود که کتابش رهنمود نامه ای برای رستگاری این جهانی و آن جهانی است و پنهان نمی کرد که آن را بعد از «قرآن» مهم ترین کتاب بداند. [!]جلال الدین مولوی، که در شرق ایران زاده شده، سنت فکری خراسان بزرگ را در خود نگاه داشت. آنگاه پس از طی دوران نوجوانی در بلخ، بقیه ی عمر را در آسیای صغیر که منتهاالیه غربی دنیای ایرانی – اسلامی بود، گذراند و از سرمایه ی فکری این ناحیه، که از یونان و روم و فلسطین چاشنی گرفته بود، بهره گرفت. در قونیه، که شهری چند مذهبی و چند ملیتی بود، تنوع دید خود را گسترش داد و در میان جهان بینی های متفاوت، به ترکیب موزونی از اندیشه ها دست یافت که سرانجام او را به دیدی جوشان و پهناور از حیات رهنمون گشت. اکنون ببینیم چه مشی روشنی از کتاب او می توان اتخاذ کرد. کار آسانی نیست، چگونه بشود چنین انتظاری داشت؟ زیرا مثنوی زندگی را می سراید و زندگی خود دارای چنان ابهام و پیچیدگی ای است که تاکنون هیچ متفکری به پاسخ نهایی درباره ی آن دست نیافته است: که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را!
هر کوششی در این زمینه شده است ناظر به آن بوده که دامنه ی آن را گشایش دهد. همین و بس. فکر به طور کلی زاییده ی کمبودهای زندگی است. اگر این کمبودها نبود، نیازی به اندیشیدن پیدا نمی شد. انسان موجود متفکر گشت، برای آن که بیش از هر جاندار دیگری به نقص خود واقف است.
مثنوی از این جهت یکی از بنیاد نامه هایی است که می خواهد راه و روزنه ای به سوی ترمیم نقص بجوید؛ از این رو می رود و می آید؛ گِرد خود می پیچد؛ و داستان در داستان می آورد. اتفاق های روزمره را با عوالم روحانی در هم می آمیزد. از زمین به آسمان و از آسمان به زمین رفت آمد می کند، و از همه ی این ها توصیه اش آن است که انسان در کوشش مداوم به سوی تعالی به سر برد. چنان با اطمینان حرف می زند که گویی به وادی «یقین» رسیده است. این شوری که در غزل ها و در ابیات اوج دار مثنوی دیده می شود، به شکرانه ی «یقین» است. نقص وجود آدمی بیهوده نیست؛ هدف دار است؛ انگیزه ای است برای آن که او در جهت کمال بکوشد؛ مانند مرغ های منطق الطیر «عطار». بنابراین مقصد زندگی می شود: سیر، تلاش، حرکت. با این نظریه، به انسان تسلای خاطر می دهد که شادی و غم، جوانی و پیری، تندرستی و بیماری در یک خط قرار می گیرند؛ زیرا زندگی معطوف به همین یک هدف می گردد که رو به پویش داشته باشد و در این صورت همه ی حالت ها در جای خود به کار می آیند و در آن مستغرق می شوند.(2)
درست است که مسائل مختلفی را در کتابش مطرح می کند؛ ولی همه ی آنها شاخه های یک درخت اند، ولو چند نوع میوه بر خود داشته باشند. طبیعت بشر را که چند بُعدی و تابع نیازهای گوناگون است از یاد نمی برد؛ منتها می خواهد این نیازها را هماهنگ کند و در یک نقطه ی مرکزی گرد آورد. مهم ترین مسأله مرگ است. مولانا می کوشد تا رابطه ای مشفقانه میان مرگ و زندگی برقرار سازد، و ترس آن را بزداید. حتی آن قدر دور می رود که بگوید این که شما دارید زندگی واقعی نیست، زندگی واقعی همان است که آن را نازندگی می نامید.(3)
با این تن بی هنر خاکی دشمن است. می خواهد آن را هر چه بیشتر باریک کند و بر انبساط روح بیفزاید. جنبه ی معنوی و الوهی بشر این است؛ آن دیگری قابل دست و پاگیری بیش نیست، و از این رو در معرض زوال. برای این منظور پیشنهادش این است که آدمی بکوشد تا به کل بیاویزد. خود را از این تفرّد نیستی وَش رهایی بخشد. باید راهی برای اتصال جست؛ مانند غریق هایی که دست به دست هم می دهند تا امواج آن ها را نبرد.(4)
آدمی در این دنیا غریب است. این معنا در دیباچه ی مثنوی، در تمثیل «نی نیستان» خوب نموده می شود. برای آن که از غربت رهایی یابد، راهش پیوستن به نیستان است. با چه وسیله؟ بر بال عشق.
مولانا اتصال را این گونه توجیه می کند که کل کائنات، کل عالم هستی یک مجموع است؛ می گوید: تو که مجموعی چه باک از خطر نابودی؟ به این نحو، انسان با سرنوشت خود و سرنوشت ساز خود رایگان می شود؛ در حرم امن قرار می گیرد. کوزه ی آب هرگز از ریخته شدن به دریا نمی ترسد.(5) و اما عشق مرکب است نه هدف. سفینه ی فضایی است که سوخت آن در درون خود انسان تولید می شود. کانون انفجاری است، مانند شکافتن «جوهر فرد».(6) مولانا آن را تجریدی و کائناتی معرفی می کند؛ ولی حافظ که بسیار زمینی تر از او می اندیشد، آن را تا حد یک دهان دلدار فرود می آورد:
بعد از اینم نبود شایبه در جوهر فرد که دهان تو در این نکته خوش استدلالی است(7)
عشق که از زیبایی انسانی سرچشمه می گیرد، در عرفان تا زیبایی کیهانی و الوهی عروج می یابد. پیوستن به کل، نتیجه ی عملیش اتحاد انسان هاست، زیرا در نهایت همه چیز به انسان باز می گردد. آدمی چون از فانی بودن خود دل نگران بوده، این تسلا را برای خود یافته که همه چیز را تجریدی کند؛ و چون دلش از زمین قرص نبوده، سررشته ی امور را به آسمان اتصال دهد. دنیای مولانا دنیای درون است؛ دنیای معنی و زایندگی روح. ولی از آنجا که تن و اده از حق خود دست بردار نیستند، منشأ مادی اجتماعی نیز از این درون گرایی غایب نیست. برای نمونه دنیای مزدایی را در ایران پیش از اسلام در نظر آوریم. نبرد میان خوبی و بدی به کجا می خواست برسد؟ در کُنه آن انگیزه ی کوشش بشیری نهفته بود. انسان مؤمن وظیفه دار بود که با کوشندگی و نیکوکاری خود، اَهورامزدا را در چیرگی بر اهریمن یاری کند. این اصل در عرفان ایران به تهذیب خویشتن خود تبدیل می شود. مقصد یکی است ولی تفاوت دیدگاه، موضوع را در دو جهت قرار می دهد. سؤال این است: آیا با اصلاح اجتماع باید فرد را اصلاح کرد یا با اصلاح فرد باید به اصلاح جمع رسید؟ ایران مزدایی نخستین راه حل را در نظر داشت و کوشش همگانی را ملاک می گرفت. ایران عرفانی از طریق اصلاح فرد فرد آدمیان، امیدوار بود که به یک کل بایسته برسد. بزرگ ترین دستاورد عرفان، و از جمله دو کتاب بزرگ مولانا، «وفاق اجتماعی» است. کل بشریت در هر نقطه از جهان در اصل بر یک پایه می نشینند. هیچ تفاوتی از نوع رنگ و نژاد و ملیت و آیین و سرزمین نباید موجب افتراق شناخته شود. دنیای بی رنگی است که مولانا بیش از هر کس بر آن تکیه دارد.(8) تنها تفاوت درجه ی عیار انسانی است. این یک را نمی شود نادیده گرفت. در حالی که همه ی آدمیان در ذات خود برابرند، در نفص خود برابر نیستند. از این روست که او و همفکران او مردمان را به خاص و عام، و کامل و ناقص تقسیم می کنند.(9) خواص برگزیدگانند؛ عام از خودبینان و غرضمندان، شروع می شود تا برسد به نادانان. البته نادان، خود تقصیر ندارد، اوضاع و احوال او را از حریم دانستن دور نگاه داشته و به این سبب آلت دست بدان قرار می گیرد.
چون زندگی تشکیل شده است از یک سلسله عناصر که از دیدگاه بشر به خوب ناخوب تقسیم شده اند – بسته به آن که خوشایند یا ناخوشایند او باشند – از این رو عالم کون با تعدادی از ضدها احاطه است. با آن ها چگونه باید برخورد کرد؟ مولانا برای حل آن این راه را پیشنهاد می کند: تضاد، ترکیب، تکامل. از تضاد بیمی ندارد، زیرا آن را در یک ترکیب متناب و متکامل می یابد. بدون تضاد برخورد حاصل نمی شود، و بدون برخورد جنبش پدید نمی آید و بدون جنبش زندگی در رکود سرد متوقف می ماند.(10) اصل آن است که زندگی به گونه ای ترتیب یابد که با تناقض نابارور، یا ویران کننده رو به رو نگردد. مولانا برای آن که بتواند در تعبیه «آرمانشهر» خود، میدان عمل بی انتها داشته باشد، محدودیت ها را در هم می شکند. هیچ محدود یا مقید را بر نمی تابد. از این رو با آن که مسلمان معتقدی است از دین برداشت و تعبیر خاص خود را دارد. ترشرویی ای که از جانب متشرعان نسبت به اندیشه های او نشان داده شده است بجا و بحق بوده، او یک متفکر مرز گسل است، و شرایع دینداری، مرز و حریم غیرقابل تخطی دارد. دستاویزش آن است که اصل را می گیرد و به فرع کار ندارد. مگر دین برای اصلح جامعه بشر نیست؟ پس اگر این اصلاح از ریشه صورت گیرد، چه نیاز به تنیدن به گرد شاخه ها؟ خاصه آن که گاه شاخه ها، بر اثر سموم جوی که به زندگی بیخ لطمه می زنند.
به موجب همین جهان بینی، با عقل نیز میانه ی خوشی ندارد. در جانب اندیشه ی اشراقی را می گیرد؛ یعنی ذوق جهنده از ضمیر صافی. عقل را در بعد علمی آن حسابگرانه می شناسد، که لامحاله منجر به تسلط زیرک ها و گربُزها بر ساده دل ها می گردد. گذشته از این، عقل محدود کننده است؛ مهار زننده و راه برنده به سویی که میلش است و از این رو با نفس سر و سرّ می یابد؛ در حالی که شأن بشر آن است که رها شده از پای بند نفس، آزاد حرکت کند، باشد که به قول حافظ: تا به خلوتگه خورشید رسد چرخ زنان...
به این حساب از هر چه بر سر راه مانع ایجاد کند، بیزاری نشان می دهد؛ از آن جمله است: پرورش تن و پای فشردن بر زندگی خاکی، و عوارضی که از آن ناشی می شود؛ از قبیل حفظ ظاهر و بی اعتنایی به باطن، گرفتن فرع و رها کردن اصل، به خود پرداختن و به دیگری نپرداختن. این ها عواقبی را در پی دارند، از نوع جنگ، ویرانی، زشتی، نقار و پلیدی. اصرار مولانا به اتصال، به رابطه ی بشر با بشر ختم نمی شود. همه ی اجزای عالم هستی را به هم پیوسته می یابد؛ از جاندار و نبات و جماد، تا اجرام آسمان. این مجموعیت تفکیک ناپذیر او را تسکین می دهد که عدم و وجود جدا از هم شناخته نگردند؛ چیزی از میان نرود؛ فقط متبدل شود. همه ی موجودات دارای جانی هستند از چشم ما ناپیدا؛ منتها این جان در انسان به کمال رسیده است و به سوی کمالی برتر روان است. قابل توجه است که هم گرایش عینی انسان به فضا و هم اصل تبدل – هر دو – از جانب تجربه و علم جدید به تأیید رسیده است. از تازگی های ادب عرفانی که مولانا بسیار به آن پای بند است، آمیختگی تجربه های روزمره با اندیشه های متعالی است. هر تمثیل ساده ای که می آورد، بی درنگ یک نتیجه گیری علوی از آن استخراج می کند. تا این درجه اصرار به دل کندن از خاک نیست مگر به علت ناپذیرا بودن زمانه. همه ی نویسندگان و گویندگان مهم قرن پنجم و ششم و هفتم، از غزنوی به این سو، از ناهنجاری های روزگار شکایت دارند. غزالی از تعیّن مدرسه چشم می پوشد، و خود را آواره ی یار و دیار می کند. خیام، دلزده به گوشه ای می خزد و سنایی، عطار و ناصرخسرو، هر یک به سبک خود، به زندگی رایج پشت پا می زنند. آنگاه یورش مغول می آید و فاجعه را به او می رساند. بعضی از حکایت های مثنوی – که گاه از مستهجن بودن هم پرهیز ندارند – گواه بارزی هستند به انحطاط زمان و اُفت اخلاق. در مثنوی حد میانه به ندرت رعایت می شود. زندگی ای در اوج معنویت است یا فرو افتاده در تالاب. چند نمونه:
حکایت آن قاضی که با زن شوهردار مُراجع خود قصد زنا دارد، در حالی که خود باید حافظ ناموس مردم باشد؛ حکایت صوفی و فقیه و سیدی که به باغ مردم به دزدی می روند؛ حکایت خاتون و خرش؛ زاهد و کنیزک حوروش؛ زن بدکاره و درخت امرود. مولانا آن ها را برای عبرت خوانندگانش آورده تا بگوید که یک جامعه ی مشوّش س تا چه پایه می تواند به تدنی فروافتد. از نظر طبایع حساس وضع به قدری ناگوار می نموده که پس از چند قرن تجربه، به این نتیجه رسیده بودند که آن چه مقبول طبع عرف و جامعه است وارونه ی آن را خواستار شوند و حتی از نفی و انکار عقل و علم – که دو پایه ی زندگی بر آن ها قرار دارد – ابا نورزند. مولانا در این مورد نمی تواند در دام تناقض نیفتد. گاه علم و عقل را می ستاید و گاه آن ها را می نکوهد برحسب آن که چگونه به کار برده شوند. نزد او و عارفان همفکر او، تزویر و سالوس، سرچشمه ی همه ی فسادها شناخته می شوند، و هر ابزاری که در خدمت آن ها قرار می گیرد مطرود است؛ از طرز سلوک و بیخ حلق حرف زدن تا برسد به ثروت اندوزی و مقام پرستی. سرسپردگی شوریده وار وی نیز به شمس تبریزی – به عقیده ی من – علت اصلیش آن بوده که او در مصاف با سوداگران ایمان، بهادری بی پروا بوده است.
انسان خاکی – آسمانی مولانا در عین واجد بودن همه ی صفات انسانی (کما اینکه خود او هم از همه ی این صفات چون: مهر و کین و نشست و خاست و کامجویی مبری نبوده)، باید نیمه ی معنوی خود را از نظر دور ندارد و در تلطیف و تنزیه آن بکوشد. از جمع فرد فرد این کوشندگان، جامعه ای پدید می آید که بیشتر قابل قبول و بیشتر شایسته ی نام انسان باشد. مقصد نهایی در کُنه کار همین جهان است. عظمت کار مولانا هم در همین است، هر چند به ظاهر تبدل فلز بشر را خواستار شده باشد.
چنین امری امکان پذیر نیست، و خود او هم به آن معترف است که می گوید: «گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست.» ولی همین آرزو کردن، دل به آن سپردن و عمر بر سر آن نهادن و در کلامی بدین پهناوری، به بیان آوردن، کتاب او را یکی از بزرگ ترین کتاب های دنیا کرده است.
شهر عشق
در مجموع که نگاه کنیم، با همه ی آرمانی نمودن «شهر مولوی» می توان گفت که مردم هیچ زمانی به اندازه ی مردم این زمان محتاج شنیدن حرف های او نبوده اند. زیرا این قرن ماست که با همه ی غنای مادی علمی که داشته، در «قحط عشق» به سر برده و در آن گرمای اجتماع انسانی تا به حد اضطراب آوری فروکش نموده است. می بینیم که آن چه در مثنوی مورد نکوهش است، چون دروغ و تزویر و تعصب و تحجر و چپ نمایی و قلب و فریب و مسخرگی، بازارشان خیلی گرم بوده و همین ها هم پایه های شرّ هستند، و بدین گونه دو کفه ی ماده و معنا و آز و خرد که می بایست در تعادل و تعدیل نسبی به سر برند، چنان از هم فاصله گرفته اند که سلامت جامعه در خطر افتاده. واقعیت آن است که بشریت درست نمی داند که به چه سویی روی گذارد. در این گردباد تولید و مصرف و گرمخانه ی نفس گیر پول، قدردان باشیم که کتابی داریم که شاید بتواند نسیم خنکی به جانب ما بوزاند.
مثنوی زاییده ی انحطاط متراکم زمان است و تعجبی ندارد که بر اثر واکنش، حد نهایی اخلاق را که فوق طاقت می نماید، توصیه می کند؛ ولی واقع بینی و ژرف نگری او به گونه ای است که چند اصل مهم مورد تأکید او همواره به قوت خود باقی بمانند. زندگی علاوه بر آن لایه ای که قرن بیستم به ما نشان داد، لایه ی دیگری هم دارد. این توفیق را نصیب خود کنیم که از طریق «باغ سبز همیشه بهار» او نگاهی بر آن بیفکنیم.
پاورقی:
1- پیشگفتاری است بر کتاب «مثنوی مولوی» که از جانب آقای سیدعلی سجادی خوشنویسی شده و «انجمن خوشنویسان ایران» آن را انتشار داده است.
2- آن که او بسته ی غم و خنده بود او بدین دو عاریت زنده بود
باغ سبز عشق کو بی منتهاست جز غم و شادی در او بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت برتر است بی بهار و بی خزان سبز وتر است
3- مرگ را تو زندگی پنداشتی زندگی را مرگ بیند ای غبین
ورنه از چاهی به صحرا اوفتاد در میان دولت و عیش گشاد
زین مقام ماتم و ننگین مُناخ نقل افتادش به صحرای فراخ
4- جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جان های شیران خداست
همچو آن یک نور خورشید سما صد بود نسبت به صحن خانه ها
لیک یک باشد همه انوارشان چونک برگیری تو دیوار از میان
5- جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز آب را از جوی کی باشد گریز؟
آب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و جو او شود
وصف او فانی شد و ذاتش بقا زین سپس نه کم شود نه بد لقا
6- دورگردون ها ز موج عشق دان گر نبودی عشق بفسُردی جهان
روح کی گشتی فدای آن دمی کز نسیمش حامله شد مریمی؟
هر یکی بر جای ترنجیدی چو یخ کی بُدی پرّان و جویان چون ملخ؟
7- و در عین حال مولانا نیز از حکمت عشق برای بقای زیست غافل نیست:
میل اندر مرد و زن حق زان نهاد تا بقا یابد جهان زین اتحاد
میل هر فردی به فردی هم نهد ز اتحاد هر دو تولیدی زهد
حکمت حق در قضا و در قدر کرد ما را عاشقان همدگر
جمله اجزای جهان زان حکم پیش جفت جفت و عاشقان جفت خویش
هست هر جزوی ز عالم جفت خواه راست همچون کهربا با بَرگ کاه
8- چونک بی رنگی اسیر رنگ شد موسی ای با موسی ای در جنگ شد
چون به بی رنگی رسی کان داشتی موسی و فرعون دارد آشتی
یا
گر نظر در شیشه داری گُم شدی زانکه از شیشه است اعداد دویی
ور نظر بر نور داری وارهی از دُوی، و اعدادِ جسم منتهی
9- کاملی گر خاک گیرد زرد شود ناقص ار زر برد خاکستر شود
چون قبول حق بود آن مرد راست دست او در کارها دست خداست
دست ناقص دست شیطان است و دیو زانکه اندر دام تکلیف است و ریو
جهل آید پیش او دانش شود جهل شد علمی که در ناقص رود
10- ضد اندر ضد پنهان مندرج آتش اندر آب سوزان مندرج
منبع : جام جهان بین - محمد علی اسلامی ندوشن
دنیای دلخواه جلال الدین مولوی
ایمیل از دنیای مردگان
ایمیل - ایمیل بزند نامه - ایمیل های خود را چک - ایمیل از دنیای مردگان - تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل - سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل - روزنه رایگان ایمیل - از دنیای مردگان ایمیل - به همسرش ایمیل بزند - میرود تا ایمیل های خود - از - از این کره خاکی - از ه - از مراسم خاک سپاری همسرش - در گوشه ای دیگر از - زنی که ت از - ه از - سپاری همسرش به خانه ب از - ای دیگر از این کره - زنی که ت از ه - دنیای - دنیای مردگانایمیل از - دنیای مردگان روزی مردی - دنیای مردگان - ایمیل از دنیای - مردگانایمیل از دنیای - سئو ایمیل سوخت از دنیای - سئو ایمیل از دنیای - ایمیل از دنیای مردگانایمیل از - مردگانایمیل از دنیای مردگان - مردگان - مردگان ایمیل از دنیای - مردگان روزی مردی به - مردگان 11 - ایمیل از دنیای مردگان - ایمیل از دنیای مردگان - ایمیل سوخت از دنیای مردگان - ا 1740 مردگان - از دنیای مردگان ایمیل از دنیای - از دنیای مردگان روزی
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می یاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه ...
نظرات ()